تبليغاتX
فکرهای نامفهوم

فکرهای نامفهوم

شعر ... تفکر ...

 

 

عبور از مرزهای دور، نشستن توی تاریکی

هراس از رفتن و ماندن، هراس از بعد نزدیکی

سوال گیج من از من، سوال مرگ از هستی

جوابت را نفهمیدن، هجوم آوردن مستی ...

دوباره چشم می بندم که برگردم به خاموشی

عبور از مرز بی حرفی سکونت در فراموشی

دوباره چشم می بندم به واهی زندگی کردن

تمام عمر پوسیدن شفاهی زندگی کردن

تنم را درد می گیرد نگاه آسمان پوشت!

دوباره چشم می بندم که برگردم به آغوشت

.

.

.

ببین اینجا زمین سرده

ببین اینجا زمان دیره

یکی تا صبح می لرزه

یکی تا صبح میمیره

بذار با تیک تیک ساعت

رفیق هق هقت باشم

رها کن این شب سرد و

که تا صبح عاشقت باشم

منو میگیرن از بودن

از این بغضی که سر رفته

.

هجوم هفته هایی که بدون تو هدر رفته

.

کجای دشتهای دور دوباره گم شده اسبم؟

به تنهاییم می خندم خودم را تنگ می چسبم

صدای باد در گوشم غروری خسته در مشتم

لباس صلح پوشیدم خودم را در خودم کشتم

.

هراس از رفتن و ماندن هراس از بُعد نزدیکی

فرار از مرزهای دووووووووور نشستن توی تاریکی

 

 

 

اگه میخوای فرار کنی فرار کن، با تمام توانت بدو اما پشت سرت رو نگاه نکن.

 

فکر کن به طرز احمقانه ای وابسته بشی. فکر کن هفت ماه اضطراب و دلتنگی و تشویش و با خودت همه جا ببری. همه جا ، تو خونه ، سر کار ، تو تاکسی ، ، تو توالت! ، تو رختخواب ، تو خیابونا و کوچه ها و هر جایی که پات برسه. فکر کن هر لحظه، هر لحظه  مراقب باشی که بغضت نترکه. فکر کن اونقدر نیش و کنایه بشنوی، اونقدر دروغ به خوردت بدن، اونقدر حرف مفت بزنن که بالا بیاری. فکر کن هفت ماه تموم، توی چشات زل بزنن، بهت بخندن، دروغ بگن و باهات بازی کنن. اونم کیا؟ یه مشت احمق. فکر کن هفت ماه تموم جلوی چشمات سلاخی شدن خودت رو ببینی. فکر کن به همه چی فکر کنی ولی نتونی تصمیم بگیری. فکر کن تردید تا مغز استخونت فرو بره. فکر کن صد هزار بار همه ی تیکه های پازل رو کنار هم بچینی و هر دفعه  ببینی اون چیزی نیست که قرار بود باشه. فکر کن. فکر کن قبل از اینکه این ماراتن تموم بشه از نفس بیفتی. فکر کن کم بیاری ، فکر کن ببازی.

 من باختم...

همیشه فکر میکردم هر وقت بخوام میتونم با روشن کردن یه نخ سیگار یه زندگی تازه رو شروع کنم. بدون گذشته. بدون آینده. ولی نه... اینبار نشد.

دیگه نمیخوام فکر کنی. آروم چشماتو ببند. بذار خوابت ببره. باید فراموش کنی.

باید فراموش کنی.     

 

مکان- زمان  زمان- مکان

درگیری مسخره ای بود. اونم با خودم. اول فکر کردم اگر زمان را برای خودم تعریف کنم کافیه. بعد فهمیدم فیزکیدانها هم هر چند وقت یکبار سعی میکنند آنرا تعریف کنند اما بعد خطش میزنند و برای اینکه با مفاهیم علم روز جور در بیاید یک تعریف جدید ارایه میدهند و باز همین کار را انجام میدهند. در واقع زمان معمول ما تشکیل شده از دو عدد یا بیشتر که نشان دهنده ی موقعیت زمین نسبت به خورشید بر اساس گردش به دور خودش وخورشید است.

اینکه زمان وجود دارد و اینکه زمان جدا از مکان است یا نه، چیزی است که فکر می کنم نه من بدانم نه فیزیکدانها نه فیلسوفها.

باران شدیدی می بارد.

سوار یک تاکسی لکنته هستم که از تمام اجزایش صداهای غریبی شنیده می شود.

به طرز وحشتناکی دیرم شده. تاکسی یورتمه می رود، ترافیک در نهایت و خیابانها نیم متر زیر آبند. راننده یکریز حرف میزند. خدا خدا می کنم ماشین چیزییش نشود و گرنه باید قید امروز را بزنم. راننده از  مبحث باران بهاری  نقبی به مشکلات اقتصادی روز جامعه می زند و از آنجا هم لابد سر از سوراخ لایه ی ازون در میآورد. من دربست حرفهایش را قبول میکنم. و مدام با حرکت سر و یا جمله  (( بله شما درست میگید)) نظریاتش را تایید می کنم. به ساعت نگاه میکنم . ساعت دوازده و پنجاه دقیقه است. باید بیست دقیقه قبل جایی می بودم که حالا نیستم و زمان و مکان  دور سرم می چرخد. باید از نقطه ی الف به نقطه ی ب برسم اما یک جایی بین ب و الف توی یک چاله آب پشت یک چراغ قرمز توی یک تاکسی نمیسوز گیر کرده ام. باید بروم سر کار . باید سر کار باشم. ولی توی یک ماشین قراضه نشسته ام که از صندلی اش صدای شیپور شکار بیرون می آید و عنقریب فنرهایش از جا در می رود. راننده پشت چراغ قرمز یک مسافر دیگر می چپاند  بغل دست من که صندلی جلو نشسته ام. صندلی یک جیغ  بلند می کشد و  در خودش فرو می رود. در بسته میشود . راننده پشت چراغ  قرمز به حرف زدن ادامه می دهد و من می روم توی فکر...

((بنابر این زمان عدد است ولی نه بدان معنی که نقطه ای واحد از آن جهت که آغاز و پایان است دارای عدد است، بلکه بدان معنی که نهایات یک خط، عددی را تشکیل می دهند، و همچنین نه بدان معنی که اجزا خط عددی تشکیل می دهند، و این به دو دلیل : اولا به دلیلی که ذکر شد(!)(زیرا برای به دست آوردن دو جز خط باید نقطه ی میان آن دو جز را به عنوان دو نقطه تلقی کنیم و این امر سبب ایجاد وقفه میشود) و ثانیا برای اینکه نه ((آن)) جزیی از زمان است و نه مقطع حرکت جزیی از حرکت است، همان گونه که نقطه ها اجزا نیستند، زیرا اجزا یک خط دو قطعه خط است. پس ((آن)) از این جهت که نهایات است، زمان نیست بلکه صفت و عرض زمان است، و از این جهت که زمان را می شمارد، عدد است، زیرا نهایات فقط متعلق به چیزی هستند که نهایات آنند و آن را محدود می کنند، ولی عدد، مثلا عدد ده، که عدد این اسب های معین است، در اشیا دیگر نیز پیش می آید. پس روشن است که زمان ((عدد حرکت است از حیث پیش و پس)) و متصل است برای اینکه صفت شیی متصل است.))(مفهوم زمان/ مارتین هیدگر)

 

...به خودم که می آیم کابوس چراغ قرمز تمام شده .ترافیک حرکت می کند. تاکسی اشباح از چند چاله آب دیگر میگذرد. یک فلکه بزرگ مخروبه  را دور می زند و سرانجام به نقطه ب می رسد. راننده  صحبتهایش را که از باران بهاری شروع شد و داشت یواش یواش به جاهای باریک می کشید با جمله ای از خودش! تمام می کند: ((این روزا دخترا بی اعتقاد شدن. دیگه به شوهر اعتقاد ندارن)) ناگهان دچار حالت تهوع می شوم . کرایه اش را می دهم  در را باز می کنم و بیرون می پرم.

لبخند بزن، بچرخ، حالا بنشین

در خاطره ی اتاق تنها بنشین

می ایستم و تو از لب پنجره ات

ویران شدنم را به تماشا بنشین

فیلمنوشت!

عجیب تر از بهشت

سینمای جیم جارموش سینمای عدم اتفاق است. در فیلمهای او اتفاقاتی که رخ نمیدهد اهمیت دارند . چیزی که تو انتظارش را می کشی و نمی بینی اش. رخوت و سستی رسوخ کرده در لایه های آثارش و قهرمانان افسرده اش تو را وارد جهانی می کند که محتوایش چندان اهمیتی ندارد و در واقع اصلا محتوایی وجود ندارد. همه چیز به هیچ تبدیل میشود.

اپیزود اول ((عجیب تر از بهشت)) با نام ((دنیای تازه)) با موسیقی رعب آور و خلسه وار ((اسکریمین جی هاوکینز)) به نام ((من تو را جادو کرده ام)) شروع میشود. ((اوا)) از بوداپست به نیویورک  امده و  در حالی که به دنبال خانه پسرخاله اش که قرار است در آنجا مستقر شود میگردد ضبط صوتش را در می آورد و روشن میکند و هاوکینز به همراه قدم زدن اوا در خیابانی خلوت و کثیف شروع به خواندن می کند. موسیقی به همراه تصویر سیاه و سفید پس کوچه های نیویورک ، بدنت را کرخت می کند و این حس تا پایان فیلم ادامه دارد.

دنیای کوچک، بی دغدغه و بی اهمیت سه شخصیت اصلی فیلم پوچی را در حد پوچی نشان می دهد و سعی ندارد  پوچی را وسیله ای برای خود نمایی و بزرگنمایی بسازد.

 در واقع نمی توان گفت ((عجیب تر از بهشت)) فیلمی اپیزودیک است. اما این مسیله با جدا سازی سه بخش از فیلم با عنوانهایی کوتاه القا میشود.

جارموش هیچ تلاشی برای جذاب کردن داستان و اوج و فرودهای متعارف نمی کند. داستان فیلم فاقد کمترین اهمیت است و هر اتفاقی که برای شخصیتها می افتد یا نمی افتد در بی خیالی محض دنیای جارموش محو میشود.

 ((ویلی)) و ((ادی)) برای دیدن ((اوا)) به کلیولند یخ زده میروند. و در آنجا دقیقا با هیچ  روبرو میشوند. دریاچه ای یخ زده و یکدست سفید که حتی ((ویلی)) حوصله نگاه کردنش را هم ندارد.

ادی: می دونی چیه؟ آدم میاد یه جای جدید بعد می بینه همه چی مثل همون جای قبلیه.

بی قیدی  دیالوگ بالا و مسخره گی اش تمام شخصیتهای فیلم را در بر دارد.

در قسمتی دیگر ((ویلی)) میخواهد یک جوک برای اوا تعریف کند بعد هر چقدر سعی میکند نمی تواند پایان جوک را به یاد آورد. اوا به این مسیله می خندد و

ویلی میگوید : یادم نمیاد ولی جوک قشنگی بود.

طنز فوق العاده و همیشگی جارموش حضور دارد و گهگاهی رخوت و کرختی را تبدیل به خنده می کند. طنز ِ روابط نامتعادل انسانها. و چیزهایی که هیچوقت گفته نمی شود.

قطع های فیلم  به صورت فید همراه با سیاه شدن تصویر به مدت چند ثانیه به شکل گیری فضای فیلم کمک زیادی کرده است. و کادر بندیها ساده اما استادانه است.

در پایان به نظر من هیچ موضوع و سوژه ی قبلی و هیچ هدف و معنی ای در پشت طرح کلی فیلمهای جارموش وجود ندارد و این درست نقطه ی تفاوت سینمای جارموش با دیگران است.

ها! قصه ی مرگ من شنیدن دارد

هر شاخه ی من رنگ پریدن دارد

حالا تبرت را بگذار و بنشین

افتادن این درخت دیدن دارد

 

کلاه کافکا

باور کردن دنیای کافکا با تمامی وحشت مجسمش برای من به سادگی امکان پذیر است. دنیای کافکا دنیای اتفاقات نادر ولی محتمل است. دنیای وهم؛ ترس و وحشت ناشی ازندانستگی. فقدان دلیل برای رنجی که می کشیم هنگامی که به دنبال دلیل آن هستیم.  

 فراموشی بخشی از هستی. گم شدن چیزی مهم و پایان ِ بی پایان.

دنیای داستانی کافکا اغلب بدون پایان مشخصی است. داستان در جایی تمام میشود که نویسنده خوابش برده یا کاغذش تمام شده یا اصلا فکر کرده بقیه اش را فردا بنویسد و بعد فردا هرگر نیامده. چه پایانی هولناکتر از این؟ بی پایانی رنج و غوطه ور شدن خواننده در قهرمان داستان در جهانی که پایانی برایش متصور نیست.

در کتاب ((ازکافکا تا کافکا )) موریس بلانشو  به توضیح کافکا می پردازد. و سعی می کند کاری را که کسی تا به حال در آن موفق نبوده با عدم موفقیت توضیح دهد:

((چرا انسانی مانند کافکا فکر می کرد که اگر باید در سرنوشتش ناکام باشد؛ نویسنده بودن در نظر او تنها طریقی است که ناکامی اش با حقیقت همراه میشود؟ شاید این معمایی ناگشودنی باشد،اما اگر چنین است معما ناشی از حق ادبیات است بر اینکه هر یک از لحظات و هر یک از نتایج خود رابی هیچ تفاوتی از نشانه ی منفی یا نشانه ی مثبت برخودار سازد.حق غریبی که با مسیله ی ابهام به طور کلی پیوند دارد . چرا در دنیا ابهام وجود دارد؟ ابهام پاسخ خود است.پاسخ ابهام صرفا در بازیافتنش در ابهام پاسخ است، و پاسخ مبهم هر آینه پرسشی درباره ی ابهام است.یکی از راههای اغواگری ابهام میلی است که برای روشن ساختن آن ایجاد می کند، مبارزه ای که به مبارزه با دردی که کافکا از آن سخن میگوید شبیه است و به درد ختم میشود،((مانند مبارزه با زنان که بستر ختم میشود))(از کافکا تا کافکا)

در واقع چالش اصلی داستان ِ زندگی ابهام است و فرو رفتن حقیقت در تاریکی کلمات. کلماتی که میخواهند دنیای واقع را منعکس کنند. زبانی که میخواهد حقیقت باشد. اما از همان اولین کلمه دروغ است و تناقض. انعکاس واقعیت نیست ایجاد دنیایی ورای دنیای موجود است.

((و حقیقت چیزی را به علم اندک خود در نمی یابید))(سوره ی الاسرا/آیه85)

پس وقتی که ابهام پاسخ خود است و سرگردانی هیچ دلیلی ندارد برای اینکه کافکا را بهتر نفهمیم نیازی به تفسیر نیست:

با بارانی که می بارد

جراحانه روی سقف

یک بشقاب بستنی خوردم

که شباهت داشت به کلاه کافکا

یک بشقاب بستنی بود

با مزه ی یک تخت جراحی

با بیماری که خیره شده

به سقف

                    (ریچارد براتیگان/کلاه کافکا)

 

هر کسی حق دارد احمق باشد.

                                      (آرتور شوپنهاور)

چند وقتی  برای تفریح و یا شاید خیلی جدی سیفون یکی از توالتهای شاهچراغ را تبدیل به یک روزنامه دیواری کرده بودم . به این ترتیب که هر وقت گذرم به آنجا می افتاد یک یا چند بیت شعر روی آن سیفون به خصوص می نوشتم به امید اینکه کسی بعد از قضای حاجت با خواندنش احساس خوشبختی کند! در واقع در یک استحاله پست مدرن! سیفون یک توالت عمومی در گوشه ای از این شهر به یک رسانه ی فرهنگی تبدیل شده بود و وجهی متفاوت با کارایی اصلی اش پیدا کرده بود. کم کم این توهم در من شکل می گرفت که ادبیات میخواهد از طریق من به ذهن عامه مردم نفوذ کند. ادبیات می خواهد از طریق من به سلطه ی کلمات مستهجن، جوکهای مسخره و لجن پاشیده بر دیوار توالتها پایان دهد تا کثافتی جدید جای همه ی کثافتهای قدیمی را بگیرد و چه کثافتی بهتر از خودش!!

بعد کم کم دیدم نظافت چی سعی کرده  نوشته ها را پاک کند. ولی هر بار که می دیدم نوشته ی قبلی پاک شده چیز جدیدی پر رنگ تر و درشت تر می نوشتم و از این دیگرآزاری احساس رضایت عمیقی می کردم. تصور کردم نظافتچی دشمن ادبیات است او هر روز با کثافت سر و کار دارد. و حالا می بیند کثافت جدید ی به نام ادبیات هم به باقی آنها اضافه شده. تصور کردم که هر شب در حالی که دارد یکریز فحش نثار روح اجدادم می کند با تمام توان مشغول پاک کردن نوشته ها از روی سیفون است. بعد فهمیدم او  او میخواهد ادبیات را به فراموشی تبدیل کند. میخواهد آنرا همراه با باقی کثافات دنیا توی چاه توالت بریزد و تمام دنیا را از شرش نجات دهد و چقدر دوست دارد من را گیر بیاورد و یک کتک حسابی بزند. نبردی پنهانی بین من و او بر سر ادبیات و فراموشی در گرفته بود. حس میکردم رسالت بزرگی بر دوش من است و شبیه قهرمان فیلم ((فارنهایت ۴۵۱)) فرانسوا تروفو شده ام. تا اینکه بالاخره دیدم سیفون به کلی سفید شده و اثری از نوشته ها باقی نمانده. او یک شوینده ی جدید به کار برده و موفق شده بود. ادبیات داشت از بین می رفت و من بالاخره شکست می خوردم.

با اینهمه من هنوز امیدورام. چون اینبار من با یک ماژیک قرمز بزرگ!! به آنجا می روم و ثابت خواهم کرد ادبیات زنده است و زنده می ماند و من روزی دوباره شعر خواهم سرود!

 ((پیش از فوکو موریس بلانشو از محو شدن  ادبیات یاد کرده بود . او از روزگاران دور و سرزمینهایی مثال زد که فاقد نویسنده و شاعر بودند؛ و پیشگویی کرد ((سکوت به ما نزدیک است. فرهنگ نوشتاری و کتاب از میان خواهند رفت، سپس...))

                                                         (ساختار و تاویل متن/بابک احمدی)

 

بعدالتحریر:  ۴۵۱ درجه فارنهایت میزان دمایی است که در آن کاغذ می سوزد. فلیم یک اثر تخیلی است درباره ی آینده ای که در آن جهان به این نتیجه رسیده که کتاب برای ذهن انسانها و زندگی روزمره شان خطرناک است و همه چیز تحت سلطه ی تلوزیون قرار گرفته. حالا سازمان آتش نشانی مسئول سوزاندن ا کتابها شده!! فیلم اثری اقتباسی از رمانی با همین نام نوشته ی ((ری برادبری))

به تازگی فیلم دیگری به همین نام توسط کارگردان صاحب سبک ((فرانک دارابانت)) در حال ساخت می باشد.

برای اطلاعات بیشتر به لینکهای زیر مراجعه کنید:

یک

دو

سه

 

 

در پایان  شعر

 

 

 

 

کلمات سه حرفی مشکوک

توالتهای خالی متروک

زندگی های خالی از هیجان

توالتهای مرده در هذیان

توالتهای گیج تاریکی

توالتهای مست نزدیکی

توالتهای ساکت محزون

توالتهای منفجر در خون

خط خطی های گنگ و نامفهوم

حرفهای سیاه و نامعلوم

توالتهای مرده ی واهی

توالتهای خوب پنجاهی

توالتهای بیخود اعماق

توالتهای لوکس شاهچراغ

توالتهای خلوت جاده

توالتهای دور افتاده

توالتهای روشن فردا

توالتهای آخر دنیا

*

مرگ باز آمده به بدرقه ام

گیر کرده به زندگی یقه ام

مثل تردید توی رینگ بوکس

مثل تلخی گیج یک پارادوکس

مثل خواب گذشته را دیدن

مثل آینده را نفهمیدن

سیلی از خون و چرک و بی رحمی

حرفهایی که تو

                   نمی فهمی

*

بگذار این همه که (!!!) لیسند

پشت درها شماره بنویسند

ناگهان از شماره پر بشنود

وسط خنده ام دکور بشوند

[نهصد و سی و پنج سی و نه]

انفجار سرنگ و خون و گه

مردهای بدون دست و سر

توالتهای بی درو پیکر

موزاییکهای کهنه ی طوسی

فحشهای قشنگ ناموسی

پرت رفتن

رها شدن

گیجی

مرگ

پوچی

 سقوط تدریجی

مثل تزریق توی رگ آرام

مرگ در یک توالت بد نام

زندگی در توالتی دیگر

زنده بودن

بدون دست و سر

 

توالتهای خوب غمگینم

من همینجای شعر

                        مــــــــــی. ریـــــــــــــنــــــــــــــم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:10  توسط محمد رضا خواجه پور  |