از رنگ سیاه وبلاگ قبلی دلم گرفته بود و پرشین بلاگ هم بسیار مشکل ساز بود . خونه ی جدیدم رو به خودم تبریک میگم!این هم اولین مطلب من .
اول:
شیراز هم دردسرهای خودش را دارد . حالا ده روز میگذرد که شیراز هستم و از این انجمن به آن انجمن و از این شب شعر به آن شب شعر آواره ام !!!. تهران که باشم بالای برجکها فکر میکنم ، شعر میگویم،داد میزنم و بعد حوصله ام که سر برود آنقدر برج میلاد را نگاه میکنم تا فکر کنم دارد می افتد . دماوند را نگاه می کنم که اصلا معلوم نیست ، که پشت دود گم شده و سالهاست فراموش شده .انگار با تهران با شلوغی و ترافیک دیوانه کننده اش با هر چه که دارد و ندارد و نمی دهدم خو گرفته ام . انگار ... نمیدانم کجایی ام .
دوم:
خبر هم اینکه روز یکشنبه ۲۵/۴/ ۸۵ به مناسبت بزرگداشت دوبیتی سرای شیرین زبان(( علی ترکی )) شب شعری در شهرستان قادر آباد فارس برگزار شد . و جای همه ی شما سبز که بسیار بسیار حال داد!خیلیها را دیدم که البته مرا ندیدند!
سوم:
(( گذشته آکنده از زندگی است ،ریشخندمان میکند،به ما اهانت میکند و ما را از کوره به در می برد،ما را وسوسه می کند تا آن را نابود کنیم یا رنگ تازه ای برآن بزنیم.مردم فقط به این دلیل میخواهند اربابان آینده باشند تا گذشته را تغییر دهند .می جنگند تا به تاریکخانه هایی راه یابند که در آنها عکسها را دستکاری و زندگینامه ها و تاریخ ها را بانویسی کنند .))
(( کلاه کامنتیس ، میلان کوندرا ))
(( ترجمه ی زنده یاد احمد میر علایی))
چهارم :
ژاور نگاه نکن
و مرگ در وسطِ / پلک من درید تو را
و عشق فکر نکرد و کسی چرید تو را
تو { پشت ِ شیشه ی ویترین به کودکی خندید}
و ژان دلش نگرفت و فقط خرید تو را
ژاور نگاه نکن ! من خود ِ خودم هستم
کسی تمامی ِ دنیا فقط دوید تو را
تو با تو اوّل فرق است لحظه در لحظه
نپرس از من ِ اکنون: که می درید تو را
بر آمد ِ بدنت را تمام کرم خزید
تو ، سیبِ تازه ی احمق! ...و میجوید تو را
تو گاز خوردی و ... با گاز خود کشی کردی
جهان ندید و ندیدیم ، مرگ دید تو را
گرانس اسم قشنگی است من نخورده امت
که مست میکند امشب فقط اسید / تو را
جنازه ام وسط متن های بی / پایان
آهای مردم اینجا نمی برید مرا؟