نعشکشها سکوت را با خود سوی غسّالخانه می بردند
شاعران توی دخمه های کثیف زیر انبوه خاک می مردند
کرمهای میان مغز من نیمه شبها میتینگ میدادند
باز شبنامه پخش میکردند خواب ذهن مرا می آزردند
{فصل؟ : پاییز، رنگ؟ : بی رنگی، عشق ؟ : معصومیت، خدا؟ : هرگز}
برگهای شناسنامه ی من مهر باطل شد است می خوردند
آی مفهوم بی قراری ها آی شبگردها فراری ها
زیر پل یخ زدید و چشمانم زیر سیلاب اشک پژمردند
اتوبوسها پر از بدنهایی است که به هم میخورند و میسوزند
عابرین با قیافه های عجیب مسخ گشته همیشه افسردند
حجم زندانیان اعدامی روزهای بلند بودن را
روی دیوراهای خونمرده خط کشیدند و باز نشمردند
خواب دیدم سقوط میکردم تیغ روی رگ رژه می رفت
دخترکهای چارده ساله تا دم مرگ قرص میخوردند
مادران ...نان و رنج؟...{:ممکن نیست }والیوم های پنج؟... {:ممکن هست!}
دختران برهنه ی دنیا نعش من را به دوش می بردند
ردّ خونی ست خط پایانم بوی نسیان گرفته عصیانم
مردم اینجا به خواب دستانم جز خیال محال نسپردند
منتظر نقدهای شما هستم
