تبليغاتX
فکرهای نامفهوم

فکرهای نامفهوم

دوباره آمده ام تا دوباره گریه کنم

این روزها دارم زیر سطح گٌه زندگی میکنم. مثل شخصیتهای رمان (( خداحافظ گاری کوپر )) وقتی از ارتفاع دوهزار متری پایین می اومدن. من هم وقتی از شیراز به تهران بر میگردم همین حس و دارم .

دارم  سقوط میکنم از روزهای بد        افتاده ام میان خودم مثل یک جسد

... و یه شعر تقریبا جدید

 

نگاه ژرف (( فلوبر )) سکوت سرد جهان 

صدای خیس ِ (( آنا )) فصلهای تلخ رمان

نگاه (( ک )) به عمیق ِ عظیم ِ یک درّه

و نیشخندِ تفکر به هستیِ انسان

چرا؟{ سکوت } چرا؟ { نه... سکوت نه بس کن

تمام بودن من ختم میشود به بمان }

زنی که خودکشی اش را نمیکند تفسیر

سوال میشود از متن های بی پایان

{: چرا به سفسطه ی روزهات تن دادم ؟}

میان فلسفه ی مرگ میشود پنهان

(( پروست )) گریه کنان از اتاق بیرون زد

و فصل فصل تو محکوم میشوی به زمان

تو فیلم مضحکی هستی که پخش خواهی شد

 برای چند میلیارد مرد بی وجدان

تو سرنوشت خودت را به هیچ کوبیدی

و غرق میشوی امشب درون یک فنجان

برقص گیج بشو از خودت بزن بیرون

{ صدای مرگ نویسنده زیر این باران }

برو پرنده ی بدبخت من خداحافظ!

{سقوطِ دن کیشوت از قلب گابریل مارکز}

و مُرد مَردِ کثیفی که با تو میخندید

بخند گریه بکن و بمیر در هرگز!

***

نگاه کن به فلوبر بمیر در انسان

تو یک محالی و هرگز نداشتی امکان

***

{صدای جذبه ی راک رقص با تمام توان

جهان بدون تفکر جهان بدون رمان}

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:38  توسط محمد رضا خواجه پور  |