تبليغاتX
فکرهای نامفهوم

فکرهای نامفهوم

1- مادام فلوبر!

حالا میفهمم وقتی گوستاو فلوبر می گوید : (( مادام بوآری خود منم )) یعنی چه .

یعنی اینکه من انسانم و تشویش دارم . یعنی مادام بوآری نمرده ، خودکشی نکرده ، بلکه در من زنده است .

یعنی من به جستجوی یک بادبان سپید در فضایی مه آلود میخوابم .حادثه ای که اتفاق بیفتد و این زندگی نکبتی را عوض کند.

ولی هر روز صبح که از خواب بر میخواست تمام آنروز را به امید آن پیشامد سر میکرد. به تمام صدا ها گوش فرا میداد ، ناگهان از جا می جست و از این که آن حادثه پیش نیامده است شگفت زده می شد . سپس ، به هنگام غروب آفتاب غمگین تر از همیشه آرزو میکرد  ای کاش فردا زودتر فرا می رسید .( مادام بوآری )

 

دارم میفهمم که مادام بوآری ماهاییم. کسانی که زندگی را بیشتر از آنچه بود دیده بودند . و حالا چی دارند؟ دقیقا هیچی . زندگیشان آن چیزی نیست که رویاهایشان میگفت و این وحشتناک است . این یعنی صبحهای پیش بینی شده . روزهای منظم ( نظم چه واژه ی چندش آوری ) و تکراری. بدون هیچ پیشامدی ، هیچ اتفاقی و هیچ ...

دریا را به خاطر طوفانهایش دوست می داشت و به سبزه  هنگامی که تنک در ویرانه ها می رویید علاقه می ورزید . بایستی بتواند از اشیاء استفاده ی شخصی ببرد و هرچیزی را که مورد استفاد ه ی فوری دلش قرار نمی گرفت دور می انداخت. چون جنبه ی احساساتی سرشت او بر جنبه هنریش می چربید طالب هیجان بود نه منظره.( مادام بوآری)

 

هنر بهانه ای بود برای هیجان . برای تغییر دادن شرایط . اما وقتی پشت تریبونها رفتیم و در برابر  چنصد جفت چشم شعرهای سکسی خواندیم ،  وقتی جوگیر شدیم و به هم فحش دادیم و وقتی به فضایی جدید پا گذاشتیم تازه فهمیدیم تکرار یعنی چه . و چطور نو بودن تو را فریب می دهد .

طوفانهای دریا قصه ی ماهاست . قصه ی عصیان در برابر این نظم مسخره ، این تکرار هولناک . عصیان در لباس شعر( شعرهایی  که به ما خیانت می کنند ! ) و فردایی که نیست ، هرگز نبوده ، امروز است.

 

2- بازیگرانی که نیستند/ شعرهای سیاه

 بازیگرانی را دوست دارم که در واقع نیستند . انگار کسی قرار نیست ببیندشان. انگار زاده شده اند برای اینکه ناگهان وارد کادر شوند چیزی بگویند و بعد غیبشان بزند. بازیگرانی که زیر سایه ی غولها له شدند .زیر سایه ی آل پاچینو ها و دنیروها. اما هر وقت لحظه ای از زیر سایه سرک کشیدند باعث شدند به احترامشان مبهوت شوم! .من عاشق (( کریستوفر واکن )) هستم . مردی با مونولوگی افسانه ای. مردی که هر وقت مونولوگ  طولانی اش را در (( داستان عامه پسند )) تارانتینو می بینم میفهمم چرا اینقدر در مصاحبه هایش غمگین است.

 

دیالوگهای زیبا همیشه مرا به خود جذب کرده اند انگار  شعرهایی هستند بی شاعر که در فضای سیاه فیلمها رها شده اند( مثل مورگان فریمن که خودش یک شعر سیاه است! ) دوست دارم چندتا یی  را  برایتان بنویسم .

 

(شهر گناه / میکی رورک در نقش مارلو)  : این خون در برابر خونه اونم گالنی . درست مثل روزای قدیم روزای بد روزای یا همه یا هیچکس . اونا برگشتن انتخابی باقی نمونده و من برای جنگ اماده ام .

 

(گوست داگ ( روح سگ / سلوک سامورایی) فارست ویتاکر در نقش گوست داگ) : در کلام کهن  یک نفر باید تصمیمش را در بین هفت نفس اتخاذ کند . مهم این است که مصمم شود و جوهر رخنه در طرف مقابل را داشته باشد .

 

( خورشید ابدی یک ذهن پاک /جیم کری) : روز والنتاین رو تولید های کارت تبریک ساختن واسه اینکه مردم یه احساس مزخرف داشته باشن .

 

( اگه تونستی منو بگیر / کریستوفر واکن ) : دو تا موش افتادن تو یه ظرف خامه . اولی  ول کرد و مرد. دومی اونفدر دست و پا زد تا خامه تبدیل شد به کره  و تونست بیاد بیرون . آقایون در حال حاضر موش دومی منم.

 

۴- دوست عزیزم حسین کد خدایی بیشتر از یکماه است وبلاگنویس شده  . سپید می نویسد و غزلهایش را هم دوست دارم . روی اسمش کلیک کنید .

 

3- وحالا این شعر که برای سیاهها ست، برای محمد علی کِلی ، و در واقع برای خودم!!!

 

یک مربع دو مرد روی رینگ ، جنگ پوشالیِ اساطیری

مشت میزد به ترسهای خودش، [ تو بزرگی علی نمی میری]

 مُرد ، مثل سکوت در باران  رعشه هایی که بغض خون می کاشت

ضربه هایی که مرد می ترسید  مشتها تاول و جنون می کاشت

یک آپرکات فلش فلش دوربین قهرمان روی رینگ افتاده

به شمارش نمی رسد ذهنت ته این قصه مرد جان داده

#

[جسی اٌوٍن بدو سیاه زشت] [ من چرا هی مدال میخواهم ؟ ]

ماراتن / مالکوم ایکس می بازد   راک / فقط ابتذال میخواهم

#

بندرِ هیچ ،  بادی آشقته رنگ تصویرهای نامعلوم

زورق شعرهای نامربوط روزهای گرفته ی مسموم

روی عرشه نگاه کرد و دید ریشه های قبیله می پوسند

حلقه های کلفتی از آهن مچ ِ پاهاش را نــ/می بوسند

مشت میزد به بعد به فردا [ مشتهامان چقدر ناچیزند ]

یکنفر داد می زند : هرگز  برده ها را به آب می ریزند

برده ی من برقص با هیپ هاپ برده ی من بجنگ با خورشید

برده ها گریه می کنند [ هنوز؟ ] قرنهای همیشه تردید

#

گریه کن در مزارع پنبه توی اسطبل زیر یک گاری

گریه های تو را نمی فهمند موشهای سیاه انباری

ببرهای سیاه می دانند زندگی تلخ و سخت  و بی رحم است

 ببرهای سیاه می فهمند که خشونت چقدر نافهم است

#

 راند هشتم بلند شد تا شب ماه را محو  توی مه بکند

مرد می خواست منفجر بشود تا تو را زیر مشت له بکند

[انتفام سه قرن را از کی؟ ] [از خودش می گرفت در هذیان]

انفجار عظیم خون در رگ جنگ با سایه هایی از انسان

راند هشتم جنازه ی شب را سمت مغموم ماه می بردند !!!

[ راند هشتم طلوع طوفان بود ] [ راند هشتم سیاه ها مردند]

#

بغض / مشروب / گوشتِ داغ ِخوک  کله های سیاه ِ گنده یِ پوک

یک آپرکات / دو ضربه از بالا / بعد یک رقص پا /علی / و...

                                                                               هوک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 4:31  توسط محمد رضا خواجه پور  |