تبليغاتX
فکرهای نامفهوم

فکرهای نامفهوم

 

برای تو که اینقدر غمگینی

                                                                         

 

وقتی پرنده یخ زده جزّ و وِِلِز کند

یک تکه گوشت در وسط دیگ کز کند

وقتی که شقّه شقّه و ناجور میشوی

وقتی که زیر تیغه ی ساطور می روی

وقتی قناره ها سبب هق هقت شوند

قصابهای دل نگران عاشقت شوند

باید به هرچه نیستی ِ خود بهیچمت!

و لای روزنامه ی فردا  بپیچمت

 

 

 

به شیراز خوش آمدید

 

نمیگویم بیشتر ازشما شیرازی هستم . نمیگویم بیشتر از شما در خیابانهای این شهر قدم زده ام . نمیگویم حافظ و سعدی را بیشتر از شما خوانده ام .نمیگویم معتادهای منفجر شده ، بوی تند شاش ،  کارتن خوابهای رویاپرداز و بچه های بی فردا را در کوچه های تنگ و تاریک پشت شاهچراغ بیشتر از شما فهمیده ام.اینجا شهر من است جایی که در آن به دنیا آمدم و بزرگ شدم.  کثافت ترین شهری که سراغ دارم ، لجن ترین جایی که میتوانم بهتان پیشنهاد کنم اینجاست.پر از ادمهای عوضی و الاغ! . من اینجا به قدر ابدیت زندگی کرده ام و هر روز مرده ام و هر روز خواهم مرد.اما این روزها بوی بهار نارنج تند تر از هرسال شده.خدایا امسال که باران نباریده است. امسال که هیچ کثافتی از روی زمین شسته نشده.پس من چه مرگم است که اینقدر خوشم؟! من این لجن ترین شهر دنیا را دوست دارم .

 

 

راه رفتن با خدا

و خنوخ‌ با خدا راه‌ مي‌رفت‌ و ناياب‌ شد، زيرا خدا او را از زمین بر گرفت

عهد عتیق/باب پنجم/آیه ی 24

 

راه رفتن با خدا در نظرم معقول تر از کشتی گرفتن با اوست! و نه تنها معقول تر بلکه زیباتر و شاعرانه تر .نمیدانم مفسّران کتب الهی  که عمرشان را در این راه سیر میکنند چه تفسیری از((راه رفتن)) در این آیه به دست میدهند اما تفسیر من از ((راه رفتن)) همان راه رفتن است . قدم زدن ، گردش کردن و در مورد چیزی سرخوشانه صحبت کردن . در حالی که اطمینان داری پاکت سیگارت به قدر کفایت پر است و حالا حالا ها شاشت نمیگیرد تا در به در دنبال دستشویی! بگردی ، داری با خدا در مورد ((در ِ شیشه های نوشابه)) که در هوای داغ تابستان در آسفالت خیابان فرو میروند بحث جالبی میکنی و خدا اعتقاد دارد که سکه ی بیست و پنج تومنی خیلی راحت تر در آسفالت فرو میرود ولی تو بعد از اینکه سیگاری روشن میکنی و چند پک آرام به آن میزنی با چند دلیل به او میفهمانی که اینطور نیست و یقینا ((در ِنوشابه)) در این کار ماهرتر است! و تمام خیابانهای شیراز پر از در ِنوشابه است نه سکه ی بیست و پنج تومنی! و اینطوری ست که یک بعداز ظهر مطبوع رقم میخورد.

 

 

خاویر باردم ، پیرمردها، گدار، برادران کوئن ، من و دیگران

 

فکر میکنم گدار بود که زمانی گفت (( سینما تمام شده است هر کاری بوده من و قبلیها کرده ایم))

باید بگویم این گدار است که تمام شده ، وقتی برای ششمین بار بعد از شش سال ((پالپ فیکشن)) را ببینی و هنوز هم نفست بند بیاید لابد یک چیزی توی این سینما هست!

وقتی ((سرزمینی برای پیرمردها نیست)) ، ((کودک)) ، ((2:37)) را ببینی و باز هم نفست  بند بیاید دیگر حتما یک چیزی وجود دارد. چیزی که هنوز تمام نشده ، زنده است و کیف می دهد!!

 

از براردان کوئن((لبوفسکی بزرگ)) ، ((فارگو)) و ((آه برادر کجایی؟))  را دوست داشتم .  فارگو با آن طنز عمیق و لحن ساده اش و ((آه برادر کجایی)) با موسیقی جذابش که تاریخ موسیقی  محلی آمریکا با موسیقی های فراموش شده اش را به زیبایی نشان میدهد ، با مذهب و سیاست بازی میکند و در مقابلش موسیقی را عامل مهمی در زندگی  آمریکایی نشان میدهد. و این آخری که در آمد ثابت کرد فیلمسازان سینمای تقریبا مستقل! هم میتوانند گیشه را با تعلیق با فلسفه با هنر ناب با اسکار و با هرچی که فکرش را بکنید قاطی کنند.

تعلیق و طنز از عناصر مهم فیلمهای برادران کوئن هستند.

(تلوزیون هم که ماشاءَالله دارد همه را با  دوبله و سانسور عالی پخش می کند)

سینمای مستقل به خوبی در دوهه ی اخیر نشان داده که میتواند سینما را از بحران برهاند و گواه این امر استقبال تماشاگران و جشنواره های بزرگ سینمایی از آن است. اضافه کنید این مسئله را که سینمای فیلمسازان مستقل با نوآوریهایشان در داستان چه از نظر مضمون و چه فرم  روایت و چه در موسیقی و فیلمبرداری و بازیگری همیشه مورد تقلید  سینمای صنعتی قرار گرفته است.

 

 

 âá

 

وقتی که عشق سر بخورد از گلو به قلب

وقتی سرنگ ته بکشد در رقیق ِ رگ

لابد سقوط میکنی از پا به آسمان

با بالهای نقره ای یک فرشته سگ

 

 

 

شبهای تمشکی من

(این یک داستان نیست)

 

  : تنفر اونطرف عشقه  اینو تمام الاغ های دنیا میدونن . 

  : منم میدونم.

  : اما میدونی  بعد از تنفر چی بوجود میاد؟ 

  : نه

  : بی تفاوتی. اینو دیگه هیچ الاغی تو دنیا نمیدونه.

  : یعنی آدم نسبت به طرفش بی تفاوط میشه؟

  : نه منظورم اینه که آدم نسبت به طرفش بی تفاوت میشه  

  : خوب منم که همینو گفتم

   : آره میدونم و اینو هم میدونم که تو یک الاغ نیستی

  : پس من چی ام؟!

  : نمیدونم!

 

در اینجا گفتگو خود به خود تمام میشود و سکوت مسخره ای اتاق را پر میکند.

  کیفش را باز میکند و آینه ی تاشویی را در می آورد .در آینه به خودش نگاهی تحسین آمیز میکند و در جا میفهمد کیست. لبخند میزند ؛ روی تخت دراز میکشد ؛ پاهایش را باز میکند ، به بدنش کش و قوسی میدهد و نفس عمیقی میکشد . بعد به عکس نگاه میکند و تفاوت عمیق خودش را با میفهمد.

به تفاوط فکر نمیکند  سیگاری روشن نمی کند به عکس نگاه نمیکند ولی کنار دراز میکشد و ناخودآگاه به صورتش خیره میشود. خوابش نمی برد چون کارهایی هست که باید انجام دهد.

                                                           ***

در انتهای این داستان از جیب عقب شلوارش سیگاری که اصلا شبیه سیگار نیست  را بیرون می آورد و درست در لحظه ی کبریت کشیدن اتاق منفجر میشود. آنچه در پی می آید بریده ای کوتاه از گذشته ی تقریبا مشترک و است.

: من واقعا بی تفاوت شدم

:خب همیشه بعد از ارگاسم  آدم دچار اینجور احساسات میشه

:حالم ازت به هم میخوره

:دوستت دارم!

:از روم پاشو آشغال

 

 

بدون شرح

 

استاد دانشگاهی و شاعر؟

بله؟

هه هاه!

زن جنده!

مادر قحبه!

اینجا

ما

از چرم ک/و/ن شاعران

کفش فرنگی

_ ورنی خوشدوخت _

می سازیم

                       (اسماعیل خویی)

                   

خون به پا خواهد شد

 

کثافت از سوراخ این دستشویی متعفن بالا زده و مثل اینکه همه مان تا گردن درش گیر کرده ایم  و من این روزها بیشتر از هر وقت دیگری احساس مزخرف بودن میکنم . شعر پیشرو دارد با سر توی گه پیش میرود و بی درنگ ما را هم با خود خواهد برد. این چند هفته شاهد  اتفاقات عجیبی چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مثلا مجازی بودم که باعث شد کلی بخندم و چشم و گوشم باز شود!باند بازیها و همه ی گنده بازیهای پوشالی را دیدم . مترسک خپلی را دیدم که پر از کاهش کرده اند و درست سر این مزرعه علم شده و کلاغهای بیریخت از سر و کولش بالا میروند. اما این وسط دارد با یک چیزی بازی میشود . اینجا یواش یواش دارد کار بیخ پیدا میکند و چند نفر همینطوری مثله میشوند. بچه ها مواظب باشید! چون آخرش خون به پا خواهد شد.

 

 تجربه گرایی به سبک خودم

 

 

((تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند.

 و چون ابلیس ام را دیدم او را جدی و کامل و ژرف و باوقار یافتم . او جان ِسنگینی بود . از راه اوست که همه چیر فرو می افتد. با خنده می کُشد نه با خشم! خیز تا ((جان سنگینی)) را بکشیم! چون راه رفتن آموختم ، به دویدن پرداختم . چون پرواز کردن آموختم ، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم.

اکنون سبکبارم؛ اکنون در پرواز؛ اکنون میبینم خویشتن را در زیر پای خویش ؛ اکنون خدایی در من رقصان است.))

                                   ((چنین گفت...نیچه!!))

 

من یک بتم! بشکوه و پابرجا بسازیدم

چونان خدایان و سمندرها بسازیدم

خورشید را تاجم کنید و خاک را تختم

جایی میان جنگل و دریا بسازیدم

زنجیر کردم پای عیاران و دیوان را

 پشت  هیونان چون سفیر مرگ تازیدم

نخچیر من غولان سرخ غارها بودند!!

دست تطاول بر پر سیمرغ یازیدم

دی با ملائک آسمان بیتوته میکردم

من در لینارس! با خدا شطرنج بازیدم

مست و سرانداز و گریبان چاک و بی پروا

عمری فقط  پشت سر شیطان نمازیدم

لختی عرق بر چهره ام در دوزخ افتاد  و

چاک گریبان پاره کردم ،  سرفرازیدم

من با آپولون! در مدار زهره رقصیدم

رامشگران چنگی و من عودی نوازیدم!

هرجا که آهویی روان در دشتها می شد

چون نرّه شیری با تنش مستانه نازیدم

اکنون که دریاها گواه پاکی ام هستند

افلاک پابند دو دست خاکی ام هستند

با تیشه هاتان پیکرم را نرم  بتراشید

...

باید به سر تا پای این بت زود می شاشید

پس زیپ وا شد...

در سکوت خلسه ای مبهم

آن مایع گرم ومقدس  روی بت پاشید

حالا همینجای کتبیه محو باید شد

این تخت سنگ مسخره یک بت نخواهد شد

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 5:31  توسط محمد رضا خواجه پور  |