تبليغاتX
فکرهای نامفهوم

فکرهای نامفهوم

...

...هی سالها سیاه شود در برابرت

هی روزها ورق بخورد توی بسترت

بشقابهای لب زده خالی و پر شوند

تک تک کتابهای بزرگت دکور شوند

با هر پک از تمام جهان نیز بگذری

پاکت به پاکت از سرطان نیز بگذری

برگردی از خودت به خودی که نداشتی

در((می شدی)) که نیست شده [ که نذاشتی]

برگردی از خودت به همه ، هیچ ، بیخودی

برگردی از خودت و ببینی :

                                [عوض شدی]

 

می خواستی کجا بروی به کدام خواب

با صفحه های سوخته ی چند تا کتاب؟

می خواستم کدام غرض را مرض کنم؟!

می خواستم کجای جهان را عوض کنم ؟

میخواستم نباشم و 

                      حالا که نیستم

احساس می کنم که نباید بایستم

 

حالا که شانه هام پر از خواب بالهاست

حالا که محو میشوم انگار سالهاست

یک ضربه عمیق تنم را شکافته

و دستهای شعر مرا باز بافته

حالا که مانده ام وسط مرگ و زندگی

یک ضربه مانده است برای پرندگی

یک ضربه لازم است که دنیا بزایدم

یک ضربه بزرگ که از هم بپاشدم

                                      ((بهمن 86))

 

کشیده

 

))با هر ضربه ی قلمو، زندگیم را به مخاطره می اندازم.))

                                                                         ((پل سزان))

به همین راحتی دروغی به این قشنگی را باور می کنی و لذتی بزرگ وجودت را می گیرد.

چهارتا خط خطی روی یک بوم چقدر مهم است؟چقدر ارزش دارد؟

 ولینه! تردید یواش یواش زیر پوستت می خزد.

 اگر راست باشد چی؟ آنوقت آقای نقاش چطور نگاهمان می کند؟ اصلا با خودمان چکار می کنیم؟ با شعورمان؟! این یکی شدن، این حسّ تعلق یعنی چی؟

حتما باید در کارت آنقدر محو شده باشی که به خاطر هر جزیی از آن قسمتی از هستی ات به خطر بیفتد. آنقدر احساسی و تُنُک شده باشی که مثل حباب غیب بشوی و مثل بال پروانه با کوچکترین نوازشی بشکنی. مراحل جنون را طوری طی کرده باشی که ضربه ها برایت حکم مرگ و زندگی ، حکم ماهها و شاید سالها سرخوردگی داشته باشند. فرو رفتن تا اعماق خودت، پنهان شدن پشت تصویری جذاب و فلاکت بار که از خودت ساخته ای نه برای دیگران ، نه برای خودت ، به خاطر هنرت.

نه این از جنس کلمات قصار نیست. همان جمله های آدمهای معروف که فاضلانه و تاثیر گذارند اما زودگذر. آقای نقاش دارد درباره ی خودش چیزهایی میگوید . البته زیاد حرافیّ نمی کند ، ابدا فاضلانه صحبت نمی کند بلکه به فجیع ترین شکل ممکن بلوف می زند .آنقدر بزرگ دروغ میگوید که واقعیت ترجیح میدهد اینجا به دروغ تبدیل شود. قصه ی خودش و زندگی را در یک سطر برایت می شکافد ، دستش را رو می کند و تو جا میخوری. یک دریافت کلی،بزرگ و شخصی را به صورتی کاملا جزئی و ساده اما ظریف و تکان دهنده بیان می کند.

نه! شاید این توصیفها فقط از زیبایی اش کم می کند.

بهتر است بگویم یک کشیده به صورتت می زند و می رود. از آن کشیده هایی که زنگ صدایش تا ده دقیقه بعد در گوشت و تا خدا می داند کی در مغزت می ماند. زیر پوستت قشنگ حسّش می کنی، غرق لذت میشوی ، در خیابان زمزمه اش می کنی و شب با فکرش می خوابی.

 

 

فروغ، باراک اوباما، من و تو برای دو ساعت

 

هرگز به دنیایی بهتر اعتقاد نداشته ام،امّا آنجا که احساسات عقل را کنار می زند ،امید به بهبود وضع موجود توهّم شیرینی ست.

اینکه ((من)) نظر ((تو)) را بشنوم و بگذارم حرفت را بزنی و بتوانم به ((تو)) و عقیده ات احترام بگذارم لااقل در جایی که ((ما)) زندگی می کنیم هنر بزرگی است و البته کمیاب.

وقتی شخصی در پشت تریبون به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا از جانب حزب دموکرات سخنرانی می کند و رنگ پوستش همه را یاد ماندلا ، جسّی اون ، محمد علی کلی ، مالکوم ایکس و مارتین لوتر کینگ و...می اندازد یقینا شاهد یک رخداد معمولی نیستیم.

اینکه روزی شخص اول مملکت و رییس جمهورِ تنها ابر قدرت دنیا از یک اقلیت نژادی کاملا حساسیت زا باشد جدا از تمام تفاسیر سیاسی (که معمولا با فوج عظیم دروغ و جانبداری آمیخته است) تحول بزرگی است. یقینا ما شاهد ورژن پیشرفته تری از دموکراسی هستیم با امکاناتی به مراتب وسیع تر.دموکراسی پویایی که میتواند نواقص خود را شناسایی و برطرف کند. خودش را ارتقاء دهد و به درجه ی بالاتری از کمال برسد.

((من ِ شاعر)) که توان اصلاح کردن خود و توان ارتقاء بخشیدن خصوصیات انسانی ام را ندارم . ((من ِ شاعر))  که با بیشتر خواندن بیشتر دچار توهّم میشوم . من که دروغ میگویم، ریا می کنم و همه را به حساب دیگران میگذارم یقینا از روحیه ای دموکراتیک بیزارم و ((درک حضور دیگری)) برایم  ممکن نیست.

بله! تا همین جای کار هم دموکراسی آمریکایی،غربی یا هر چیزی که اسمش را می گذارند دارد جلوی چشمهایمان با افتخار رژه می رود، از آخرین تابلو اش پرده برداری می کند و ما می بینیم و  با  استبدادِِ زبان نفهم هر روز بیشتر کنار می آییم چون دقیقا شایسته ی آن هستیم. ((من)) با رفتارم تعیین می کنم که ((تو)) چگونه رفتار کنی و برعکس. یک امر متقابل که البته هیچوقت لااقل در جایی که ((ما)) زندگی می کنیم به درستی انجام نمی گیرد.

شادروان ((محمد مختاری)) در کتابش (( انسان در شعر معاصر)) خطاب به ((فروغ)) چنین مینویسد:

((چنانکه پیشتر گفته ام پالودن درون برای او(فروغ) یک مسئله اساسی ، به ویژه در حوزه شعر و هنر است. او نمی تواند آدمی را شاعر بداند ، در حالیکه حریص و نابکار و ظالم و فریبکار و ... نیز باشد.او می خواهد شعر آدمی را بپالاید.  شعر آدم بسازد.(فروغ) در مصاحبه ای گفته است:

به  یک چیز دیگر هم معتقدم ، و آن ((شاعر بودن)) در تمام لحظه های زندگی است. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضیها را می شناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر می گویند شاعر هستند. بعد تمام میشود. دو مرتبه می شوند یک آدم حریص ِشکمویِ ِ ظالم ِتنگ نظر ِبدبخت ِحسود ِفقیر. خب. من حرفهای این آدمها را هم قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمیت می دهم. و وقتی این آقایان مشتهایشان را گره می کنند، و داد و فریاد راه می اندازند، یعنی در شعرها و مقاله هایشان _ من نفرتم می گیرد. و باورم نمی شود که راست می گویند. می گویم نکند فقط برای یک بشقاب پلو است که دارند داد می زنند.))

                                                       ((انسان در شعر معاصر/محمد مختاری))

 

 

چشمهای سوزان سانتاگ

 

در آخرین صفحه ی هفته نامه ی ((همشهری جوان،شماره 161))  به تاریخ 24/1/87 مقاله ای از سوزان سانتاگ به همراه دو عکس از او چاپ شده.

در بالای مقاله یادداشت کوتاهی درباره ی ((سانتاگ)) به عنوان سرلوحه و معرفی به قلم مترجم خودنمایی می کند:

(( سوزان سانتاگ در 1933 در نیویورک به دنیا آمد. در برکلی ، شیکاگو، هاوارد، آکسفورد و سوربن فلسفه و الهیات خواند. در هفده سالگی با ((فلیپ ریف)) ازدواج کرد . در  بیست و پنج سالگی طلاق گرفت . در سی سالگی رمان نوشت . در سی و سه سالگی با مقاله ((علیه تفسیر)) معروف شد. وسط جنگ ویتنام به هانوی رفت و از ((ویت کنگ ها)) و کمونیسم نوشت.وسط جنگ بوسنی، چند ماه در سارایووی تحت محاصره ((در اتنظار گودو)) را اجرا کرد و وقتی چهار سال پیش در هفتاد یک سالگی چشمهای مردانه اش را بست شش رمان، سه نمایشنامه و چند مجموعه مقاله درباره ی عکاسی، نقد، جنگ، ایدز،بیماری و چیزهای دیگر در دنیا باقی گذاشت بود...))

 

سوزان سانتاگ کلی مقاله و کتاب نوشت و مقاله های زیادی هم درباره اش نوشتند. می شد نوشت  سوزان سانتاگ نویسنده رمان ((شیفته آتشفشان)) و ((سفر به هانوی)) بود . کسی که کلمات قصار مشهوری مانند:  (( آمریکا با نسل کشی بنا شده است)) و یا: ((روشنفکر خوب روشنفکر مرده است)) دارد. کسی که اگر چه گهگاه نوشته هایش پرفروش شدند اما هیچوقت یک نویسنده درجه اول  نبود و...

 

بله همه ی اینها را میتوان نوشت . اما من یک جای کارم عیب دارد . میخواهم به چیزی گیر بدهم که ساز و کار مغزم را مختل کرده. آن مترجم محترم اشاره می کند به چشمهای سانتاگ و آنها را مردانه میخواند . فقط یک کلمه.

نه از فمینیسم و فمنیسم بازی خوشم می آید و نه قبولش دارم. اما یک انسان باید چکار بکند تا ماهیت خودی و اصلی اش  را از ماهیت رسانه ای که ساخته عده ای ژورنالیست ((همه فن حریف نما)) است جدا کند؟

دارم زیادی مته به خشخاش میگذارم؟! شاید. شاید هم نه.  زمانه حکم می کند که از جزیی نگری فرار نکنیم. جزییات به گونه ای پیگیر بر ذهنیّات و دریافتهای ما از جهان تاثیر میگذارد .(عجب جمله ی مزخرفی)

پس به عکسهایش نگاه می کنم. هر دو سیاه وسفید. در عکس کوچکتر جوان و زیباست و غرور توی چشمهایش. اما در عکس دوم او پیر شده، هنوز زیباست اما زیباییش فرق کرده. تکیه داده و دو دستش را پشت سرش به هم گره کرده و انگشتهای دست چپش در بالای سرش قرار گرفته. موهایش جو گندمی ست. روی پیراهن گلدارش ژاکت پوشیده و آستینش تا خورده. وجودش به نحو غریبی خاکستری ست. چشمهایش دیگر برق نمی زنند اما هنوز سر جایشان هستند ، با غروری زنانه.

سوزان سانتاگ یک فمنیست بود، مدافع جنبش فمنیسم یهودی، مبتلا به سرطان سینه! خودش را جر داد تا ثابت کند یک زن و در عین حال یک متفکر و یک نویسنده و هزارتا چیز دیگر هم هست!

 در همین مقاله از شوق نوشتن و ((ویرجینیا وولف)) وعلاقه اش به او میگوید. البته در جای دیگری از ((کامو))ی به کمال نرسیده هم صحبت می کند. اما برای من مهمتر از همه این است که در مقاله ای به نام ((سبک معنوی در فیلمهای روبر برسون)) با ترجمه زیبای ((علی اکبر علیزاد)) می نویسد:

((برخی آثار هنری مستقیما احساسات را بر می انگیزند، برخی آثار هنری از طریق عقل ،احساسات را فرا میخوانند . گونه ای از هنر[مخاطب را] درگیر می کند و موجب همدلی می شود،نوع دیگری از هنر فاصله ایجاد می کند و به تامل وا می دارد.))

 

من فکر می کنم او هم یک اثر هنری بود. یک اثر هنری که فاصله ایجاد می کرد و به تامل وا میداشت.

 

همینطوری بی ربط: ادری هپبورن

 

چند هفته پیش فیلم   ((funny face)) را به طور اتفاقی دیدم. موزیکال جذابی که یک حال اساسی به من داد. و این برای ذائقه ام خیلی غافلگیر کننده بود!! همینطوری خیلی خیلی خیلی از ادری هپبورن، معصومیتش، بازی اش، صورت جذابش، حرکات بی نهایت ظریف و به جایش خوشم آمد. لحن صدا و بازی چشمها همه و همه یک ستاره بی نظیر ساخته بود از این دختر!.

رقص شیرین و معصومانه اش در این موزیکال واقعا دلچسب است.

حالا که خیلی وقت است مرده به نظرم بازیگری تکرار نشدنی باشد. هر چقدرهم  ((ادری توتو)) شباهت اسمی و جسمی! به او داشته باشد، نسخه ی اصلی از دست رفته!

 

 

 

همچیز بازی!!! به روایت سیروس شمیسا

 

نزدیک به سه ماه و نیم پیش بالاخره  کتاب ((شا//هد با/زی در ادبیات فا/رسی))(!!!) نوشته ((سیروس شمیسا)) را خواندم. سیروس شمیسا که به عقیده من یکی از شخصیتهای کم نظیر این روزگار است با چاپ این کتاب در سال هشتاد و یک غوغایی به پا کرد.

 موضوع اصلی کتاب سابقه همجنس بازی در ایران از دوره ی غزنویان تا دوره ی پهلوی ست. کتابی کم نظیر که توصیه می کنم حتما بخوانید. شمیسا با بیرون کشیدن مستندات مکتوب و دلایلی که می آورد پای بسیاری از بزرگان شعر فارسی را به مسیله همجنس بازی می کشد و ثابت می کند این جریان به طور وسیعی از دو شاخه ی فلسفه ی یونانی و زندگی اجتماعی ترکان وارد ایران شده و تا عصر پهلوی بین اقشار مختلف اجتماعی ایران فراگیر بوده است. با مدارک مستند و استدلاهایی که او می آورد به راحتی با ابعاد بسیار وسیع و وحشتناک و در عین حال مضحک این جریان که حتی در خانقاه  ها و در بین عرفا و علما به شدت رواج داشته آشنا می شویم. این جریان در دربار حاکمان هم به وفور وجود داشته و کار به تجاوز به سفرای کشور انگلستان!! هم می کشد که بسیار خواندنی و خنده دار است البته برای افراد بالای هجده سال. همچنین این کتاب می تواند مورد مفیدی باشد برای اساتیدی که به انتقاد از فرهنگ هم جنس بازی در غرب می پردازند! فکر می کنم این از معدود موارد در تمدن است که ما در آن از غرب چندین قرن پیشی گرفته ایم!!!

در ضمن نباید از لحن تاسف بار همراه با طنز گزنده در مجالهای کوتاهی که نویسنده برای بیان نظرات خود استفاده می کند چشم پوشی کرد.

با کمی صرف وقت و جستجو در سایت گوگل میتوانید نسخه ی pdf  این کتاب را دانلود کنید.

 

 ((در زمان مولانا، شاهد بازی در خانقاه ها رواج داشت و حتی برخی از مشایخ خود مفعول بودند به طوری که در زبان صوفیان مراد از علةالمشایخ(بیماری مشایخ) همین مفعولیت است.)) (ص 134/ شا/هد با/زی...)

 

(( اساسا ادبیات غنایی فارسی به یک اعتبار ادبیات همجنس گرایی ست. در اینکه معشوق شعر سبک خراسانی و مکتب وقوع در دوره تیموری، مرد است شکی نیست. اما ممکن است که خواننده غیر حرفه ای در مورد ادبیات سبک عراقی مثلا غزلیات امثال سعدی و  حافظ دچار شک و تردید باشد.اما حدود نصف اشعار این بزرگان هم صراحت دارد که در باب معشوق مذکر است زیرا در آنها آشکارا از واژه های پسر و امرد و خط عذار و سبزه ریش و اینگونه مسائل سخن رفته است...)) (شا//هد باز.ی...مقدمه)

 

 

دست انداز!!

 

صبحت به خیر باد پرستوی یخ زده

صبحت به خیر باد جهان ملخ زده

 

صحت بخیر باد پاریس ندیده ام!

پیراهن ِسه وصله ی چرک ِجریده ام

 

صبحت بخیر شهر غم انگیز لعنتی

شیراز من گرفته ی مغموم پاپتی

 

صبحت بخیر باد متکای سنگی ام

هذیان گریه هام، پتوی پلنگی ام

 

صبحت بخیر باد که من خواب دیده ام

از خوابهای رنگی و زیبا پریده ام

                                          ((آذر 86))

 

 

تنهایی در خودکشی به سبک سید مهدی موسوی

:سید مهدی موسوی رفته

: خب رفته که رفته به .ت.خ.م.م. که رفته

امّا...

برای من که آشناییم با او نود در صد از طریق اینترنت بوده. برای من که از اولین روزهای وبلاگ ((غزل پست مدرن)) تا به حال مخاطبش بوده ام. رفتنش مثل دو جمله اول بی معنی نیست.

شاعری که تقریبا یک تنه موجی در عرصه غزل به پا کرد(تو را به خدا سعید میرزایی را فراموش نـ/کنید) و  این موج حداقل تا حالا ادامه پیدا کرده برای من غزلسرا یقینا ارزش زیادی دارد.البته همیشه با این حرکت شاگردانش که میخواهند از او یک ((ابَر چریک مقدّس)) بسازند مخالفم.(شاید خودش بدش نیاید!)

اما باید بگویم سید مهدی موسوی هر چقدر مخالف و موافق داشته باشد، هر چقدر فحش بخورد یا تشویق و تحسین شود، هر چقدر تحسین کند یا فحش و ناسزا بدهد و هر چقدر که حاشیه درست کند و.... بی شک اعتبار و شهرتی را که کسب کرده مفت و مجانی به دست نیاورده و حاصل  تلاش و پشتکار بزرگش است. در دوره گشادیسم ادبی!! که اکثرمان  فقط حرف می زنیم و البته بیشتر حرف مفت،  کسی مثل سید مهدی موسوی با اینهمه فعالیت و تلاش مستمر در یک زمینه خاص، غنمیت است. و حالا که رفته جای خالی اش در این فضای مجازی بیشتر حس میشود.

با رفتنش یاد این بیت از او می افتم :

برو بمیر ولی بعد مرگ نامه بده

مرا کنار همین قرنها ادامه بده

امیدوارم تا به دست نیروهای طالبان نیفتاده زودتر برگردد.

 

به روز شدگان

دوستان عزیزم محمود رضا برامکه،اصغر معصومی و حسین کد خدایی هم به روز شده اند به انها سر بزنید.

محمود رضا برامکه بعد از مدتها با یک مثنوی بسیار زیبا آمده است. توصیه می کنم از دست ندهیدش.

اصغر معصومی هم بعد از هک شدن وبلاگش دوباره برگشته.

حسین کد خدایی عزیز هم با سپیدی دیگر به روز شده.

روی اسمشان کلیک کنید.

 

 

بدون شرح

 

و گفت: ((ما به اندکی ادب محتاج تریم از بسیاری علم))  

                                              (ذکر عبدالله بن مبارک/تذکرة الاولیا)

 

و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آن که می گفت: انالحق. گفتند : بگو هوالحق. گفت :بلی همه اوست، شما می گویید که گم شده است؟ بلی که حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم نگردد.

جنید را گفتند: این سخن که (حسین) منصور می گوید، تاویلی دارد؟

گفت: بگذارید تا بکشند که روز تاویل نیست.

                                              (ذکر منصور حلاج/ تذکرة الاولیا)

 

 

 

و...

 

 

پنجره سوخته او رفته و در یخ زده است

کسی از وحشت شب پشت سحر یخ زده است

قاب افتاده و لبخند زنی کج شده وُ

باد پیچیده و عکس سه نفر یخ زده است

جیغ ممتد کسی توی هوا می پاشد :

[باز شو، بال بزن، دور بپر]... یخ زده است

[می پری سمت کجا؟][پرت نه پر سوخته است]

پنجره یخ زده او رفته و در سوخته است

روز من داغ ِسپید است شبم سردِ سیاه

ماه بی غیرت و خورشید پدر سوخته است

فکر آتش همه را باز یکی خوانده و بعد

جنگل و کلبه و ناطور و تبر سوخته است

.

.

.

 

ترکیب قشنگی ست

اینکه بیخودی سکوت کنی

.

.

.

نه چرا مکث؟! خدا خلسه ای از هیچ ِ من است

مرگ یک پیچک سرخ است که پاپیچ من است

زندگی ساعت نحسی ست که رد خواهد شد

پیچ و خمهای مرا خوب بلد خواهد شد

مرده ام مرده ی بی شک که هوا می خواهد!!

مرده ای که وسط مرگ تو را می خواهد

چند کبریت بسوزم که نگاهم باشی

چند سیگار بمرگم که سیاهم باشی

مثل ســــــــگ تا ته شب توی خودم می پلکم

دارم از این همه دلشوره و غم می ترکم

 خوب لبخند بزن خـــــــوب، سیاهی زیباست

متلاشی شدن ِمغز تو گاهی زیباست

تابلوی مرگ ببین وحشتِ بی عیب شده

شیشه ی قاب ترک خورده و زن غیب شده

مرد افتاده و انگار تو را گم کرده

مرده و یخ زده و بعد تبسم کرده

پسری در وسط عکس فقط خاک شده

دستی از قاب به بیرون زده و

                                   پاک شده

 

[سقف می ریزد و در من نفسی می میرد

قاب می سوزد و در عکس کسی می میرد]

 

 

پنجره رفته و او رفته و در         چیزی نیست

من سیاه ابدم بعد سحر چیزی نیست

باد پیچیده و لبخند تو را گم کرده

عکس را با خودت از یاد ببر، چیزی نیست

[چی شده ؟ سردته یا خواب تو رو ترسونده؟]

نه! فقط مرده ام امروز

                            برو

                                   چیزی نیست

                                                  ((اسفند 86))

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 4:13  توسط محمد رضا خواجه پور  |